hihi زندگی پر از داستان
این دنیا فقط با داستان زنده است.

قور جنگله و مرد تنبک زن

 

یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچکس نبود

 

یک مرد تنبک زنی بود در ولایت غربت چون میدید از راه تنبک زنی نمی تواند رزق و روزی خانواده اش را تامین کند کار غریبی می کرد صبحها پا می شد و می رفت کنار یک برکه ای دور از آبادی چند تا قورباغه قبراق می گرفت و می آورد دم غروب که می شد تمبک اش را با قورباغه بر میداشت می برد در میدان ابادی.آن وقت،قدری فلفل می مالید به یک آن جای زبان بسته ها و می گذاشت  شان روی زمین و خودش بنا میکرد به تنبک زدن مردم هم دسته دسته می آمدند و پول می دادند تا ببینند که چطور قورباغه ها با آهنگ تنبک می رقصند . بالا و پایین میپرند.

 

از قضای روزگار یک روز که مرد تنبک زن رفته بود کنار برکه مشغول شکار اولین قورباغه بود که ناگهان یک قورباغه به چه بزرگی پرید پیش پایه مرد گفت:(آهای!کجا؟هیچ میدانی من که هستم؟)مرد که جا خورده بود یک قدم عقب رفت و گفت:(نه از کجا بدانم) قورباغه  حالت تهاجمی گرفت و گفت:(چطور نمی شناسی من    ((قورجنگله هستم))

برای بقیش به ادامه مطلب بروید.نظر هم فراموش نشود.


اگر مردی یک قدم جلوتر بیا تا به حسابت برسم من روزی دو تا آدم می خورم.مواظب باش دست از پا خطا نکنی.

مرد که جا خورده بود گفت:ای بابا حالا که چیزی نشده اصلا ما رفتیم قور جنگله راه مرد را سد کرد وگفت :چی چی را ما رفتیم رفتن از اینجا شرط و شروط دارد باید برای ما امکانات رفاهی فراهم کنی فکر کرده ای شهر هرت است که هی بیایی ما را ببری و فلفل بمالی و برقصانی و از ما استفاده ابزاری کنی؟حالا برو به خانه به هیچکس هم چیزی نگو فردا باران می آید پس فردا برف می بارد  پس پسون فردا هوا آفتابی می شود همان روز باید برای ما این چیزها را بیاوری :عینک آفتابی و پتو(برای موقع آفتاب گرفتن)50 عدد قاشق چنگال آدم خوری یک عدد (فقط برای خودم) تلویزیون رنگی 29 اینچ نوشیدنی خنک به مقدار کافی حالا هرچه زود تر از پیش چشمم دور شو ولی اگر در روز مقرر نیامدی هرچه دیذی از چشم خود دیدی .

مرد با ترس و لرز به خانه برگشت و شب تا صبح از ناراحتی و ترس خوابش نبرد روز اول باران امد روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابی شد (قابل توجه دست اندر کاران سازمان هواشناسی جهت عبرت گیری و تقدیر از قورباغه فوق ذکر)

مرد که دید پیشگویی قورباغه به واقعیت پیوسته  از ترس آنکه مبادا (قورجنگله) تهدیدش را عملی کند  وسایل  سفارشی قور جنگله را تهیه کرد و برد کنار  برکه قور جنگله وسایل را تحویل  گرفت و یک لیست جدید داد به مرد تنبک زن و گفت: تا  همین   فردا باید اینها هیه کنی و بیاوری وگر نه می آیم جلو در و همسایه با دندان پاره ات میکنم .مرد  بیچاره باز با ترس به خانه  برگشت  و صبح   فردا موارد درخواستی را با هزار  بدبختی تهیه کرد و مقداری میوه نوبرانه هم خرید و محض خود شیرینی ضمیمه موارد در خواستی کرد و رفت کنار برکه قور جنگله بعد از اینکه وسایل را تحویل گرفت چشمش افتاد به میوها .به مرد گفت:اینها دیگر چیست؟مرد گفت: اینها میوه نوبرانه است آورده ام میل بفرمایید.

قورجنگله نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد تنبک از انداخت و گفت:آخر مرد حسابی من دندان دارم که میوه بخورم؟مرد قدری جا خورد و فکری کرد و گفت:تو که دندان نداری چطور روزی دو تا آدم می خوری و میخواهی مرا با دندان پاره منی؟فور جنگله به تته پته افتاد و گفت:راستش که چیز است دندان که دارم و لی میدانی یعنی فقط مال آدم خوری است مرد سری تکان داد و گفت:که اینطور بعد هم قور جنگله را برداشت و انداخت تو ی یک کیسه و با خودش برد به ولایت غربت.

کسانی که به ولایت غربت رفته اند می گویند هر روز تنگ غروب مرد تنبک زن میزند و قورباغه ها میرقصند قور جنگله را هم می شود دید که کنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدایی که دارد گاهی در مایه ابوعطا چیزهای می خواند .

 

ما از این داستان نتیجهد میگیریم که:

1-آدم فلفل به این گرانی را نباید بمالد به قورباغه

2-قبل از ترسیدن از قورباغه آدم باید مطمئن شود که قورباغ مورد نظر دندان ندارد

قصه ما بسر رسید غلاغه به خونه ش نرسید  

دوشنبه 26 تیر 1391 :: 08:50 :: نويسنده : mnv

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران