hihi زندگی پر از داستان
این دنیا فقط با داستان زنده است.
پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند: باید سوخت

گفتند: باید ساخت

گفتیم: باید سوخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

گفتیم: باید ساخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

دوشنبه 02 تیر 1393 :: 09:18 :: نويسنده : mnv
هر روز به این پای بی خاصیت می گویم

مرا پیش یارم ببر

اما ...

به محل کار می رسم

به محل خرید

به محل خواب.

یکشنبه 01 تیر 1393 :: 10:12 :: نويسنده : mnv

باران خوبی باریده بود و مردمدهکده‌ی شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفتابیدر دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی ازشاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شدهبودند.
در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته بایکدیگر صحبت می‌کردند؛ آنقدر آهسته که فقط خودشان دو تا صدای هم رامی‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوتبه هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهریمیانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند و حتی بعضی اوقات صدایشانآنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد.


یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: “آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟
شیوانا پاسخ داد: “وقتی دل‌ آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکهحرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هرچه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد وفریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط بایک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آنزوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکیمی‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یکدنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقتدیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است وبین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسلشوند.”

 

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 09:52 :: نويسنده : mnv

خدا مرا از بهشت راند 

از زمین ترساند

 

شما مرا از زمین راندید

از خدا ترساندید

 

من اینک در کنار شیطان آرام گرفته ام

که نه مرا از خویش می راند

و نه از هیچ می ترساند...

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 18:18 :: نويسنده : mnv

ز بینِ تماشاچیایِ بی کله ی سیرک

که تند تند دست می زنن و 

ریسه می رن،

کی می دونه ببرِ بیچاره ای 

که به ضربِ شلاقِ رام کننده می رقصه

شبا

خوابِ کدوم جنگلِ سرسبزو می بینه؟

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 18:17 :: نويسنده : mnv

همه چیزهای از دست رفته ؛

یک روز برمی گردند !!!

اما درست وقتی که ؛

یاد می گیریم بدون آنها زندگی کنیم ...

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 18:14 :: نويسنده : mnv

من در اتاق یک رئیسی رفتم، کار داشتم. تا در را باز کردم دیدم یک دختری حالا یا دختر یا خانم خیلی خوشگل است. تا در را باز کردم، اوه... چه شکلی!

داخل اتاق رئیس رفتم گفتم: شما با این خانم محرم هستی؟
گفت: نه!

گفتم: چطور با یک دختر به این زیبایی تو در یک اتاق هستی و در هم بسته است.
گفت: آخر ما حزب اللهی هستیم.

گفتم: خوشا به حالت که اینقدر به خودت خاطرت جمع است. حضرت امیر به زن‌های جوان سلام نمی‌کرد.
گفتند: یا علی رسول خدا سلام می‌کند تو چرا سلام نمی‌کنی؟
گفت: رسول خدا سی سال از من بزرگتر بود. من سی سال جوان هستم. می‌ترسم به یک زن جوان سلام کنم یک جواب گرمی به من بدهد، دل علی بلرزد.
گفتم: دل علی می‌لرزد، تو خاطرت جمع است.

بعضی‌ها خودشان را از امیرالمؤمنین حزب اللهی‌تر می‌دانند.
بعضی خودشان را از مراجع تقلید حسینی تر می‌دانند.

استاد محسن قرائتی

دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 17:43 :: نويسنده : mnv

چقدر خوب است

که صبح بیدار شوی

به تنهایی

و مجبور نباشی به کسی بگویی

دوستش داری

وقتی دوستش نداری

دیگر.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 09:07 :: نويسنده : mnv

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 09:06 :: نويسنده : mnv

بر اساس یك داستان واقعی....
 .
 .
 .
 .
 .
 مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟
 راننده میگه : نه
 یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب م
 یشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟
 راننده میگه : نه. شما ؟
 مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟
 یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟
 راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه.
 بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن .....!!!!!!

یکشنبه 04 خرداد 1393 :: 10:44 :: نويسنده : mnv

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران