hihi زندگی پر از داستان
این دنیا فقط با داستان زنده است.

چقدر خوب است

که صبح بیدار شوی

به تنهایی

و مجبور نباشی به کسی بگویی

دوستش داری

وقتی دوستش نداری

دیگر.

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 09:07 :: نويسنده : mnv

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

چهارشنبه 07 خرداد 1393 :: 09:06 :: نويسنده : mnv

بر اساس یك داستان واقعی....
 .
 .
 .
 .
 .
 مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟
 راننده میگه : نه
 یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب م
 یشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟
 راننده میگه : نه. شما ؟
 مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟
 یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟
 راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه.
 بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن .....!!!!!!

یکشنبه 04 خرداد 1393 :: 10:44 :: نويسنده : mnv

خدا بيامرزدش‌، مسعود از بچه‌هاي‌ خيابان‌ پيروزي‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌63 با هم‌ در گردان‌ ابوذر از لشکر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بوديم‌. بچه‌ خيلي‌باصفايي‌ بود. مأموريتمان‌ تمام‌ شد و رفتيم‌ تهران‌. چند وقتي‌ که‌ گذشت‌، رفتم‌دم‌ خانه‌ شان‌. در را که‌ باز کرد. جا خوردم‌. خيلي‌ خوش‌ تيپ‌ شده‌ بود. به‌ قول‌خودم‌ «تيپ‌ سوسولس‌» زده‌ بود. پيراهنش‌ را کرده‌ بود توي‌ شلوار و موهايش‌ راهم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ريخت‌ و قيافه‌ توي‌ جبهه‌اش‌ نمي‌خورد. وقتي‌بهش‌ گفتم‌ که‌ اين‌ چه‌ قيافه‌اي‌ يه‌، گفت‌: «مگه‌ چيه‌» يعني‌ راستش‌ هيچي‌نداشتم‌ که‌ بگويم‌. از آن‌ روز به‌ بعد او را نديدم‌. نديدم‌ که‌ يعني‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. حالم‌ از دستش‌گرفته‌ بود. از اول‌ دل‌ چرکين‌ شدم‌. فکر مي‌کردم‌ مسعود ديگر از همه‌ چيز بريده‌و جذب‌ دنيا شده‌، آنقدر که‌ قيافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ کرده‌. ديگر نه‌ من‌، نه‌ او. زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عمليات‌ کربلاي‌ پنج‌. اتفاقي‌ از سر کوچه‌ شان‌ ردمي‌شدم‌. پارچه‌اي‌ که‌ سر در خانه‌ شان‌ نصب‌ شده‌ بود باعث‌ شد تا سر موتور راکج‌ کنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پريد. مات‌ ماندم‌، يعني‌ چه‌؟ مگر ممکن‌ بود. مسعود واين‌ حرفها؟ او که‌ سوسول‌ شده‌ بود. او کسي‌ بود که‌ فکر مي‌کردم‌ ديگر به‌ جبهه‌نمي‌ايد. چطور ممکن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گيج‌ شدم‌. باورم‌ نمي‌شد. چه‌ زود به‌ اوشک‌ کردم‌. حالا ديگر به‌ خودم‌ شک‌ کردم‌. به‌ داغ‌ بازيهاي‌ بي‌ موردم‌. اشک‌کاسه‌ چشمهايم‌ را پر کرد. خوب‌ که‌ چشمانم‌ را دوختم‌ به‌ روي‌ مجله‌، ديدم‌ زيرعکس‌ مسعود که‌ لباس‌ زيباي‌ بسيجي‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند: «شهيد بي‌ مزار مسعود... شهادت‌ عمليات‌ کربلاي‌ پنج‌ شلمچه

 

سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 :: 10:21 :: نويسنده : mnv

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی انسانی زشت و عجیبالخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،
ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود
و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند
. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت: - بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند
. هنگامی که من به دنیا آمدم، آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا!
گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی:
دخترها از راه گوش خر می شوند و پسرها از راه چشم!

یکشنبه 24 شهریور 1392 :: 09:07 :: نويسنده : mnv

ميخوام بگم:دوست دارم ! به پنجره ! به آسمون !

بِه اين شبِ آينه دزد ! به تك درخت كوچمون !

ميخوام بگم: دوست دارم ! به تو ! به نقطه چين !

به گريه هاي بي هوا ! به كولي كوچه نشين !

ميخوام بگم:دوست دارم  ! به هر رفيق و نارفيق !

به شاعراي بي غزل ! به جنگلهاي بي حريق !

ميخوام بگم:دوست دارم ! به قاتلم ! به روزگار !

به او كسي كه ميندازه به گردنم طناب دار !

 

دنياي ما عوض ميشه تنها با اين جمله ناب:

دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم تو اين عذاب !

 

ميخوام بگم:دوست دارم ! به بادبادك ! به مدرسه !

به تَركه خيس انار ! كنار درس هندسه !

ميخوام بگم: دوست دارم ! به مرغ عشق بي قفس !

به جغد پير بد صدا ! به ني زناي بي نفس !

ميخوام بگم: دوست دارم ! به هرچي خوبه ،هرچي بد !

به خونه هاي كاگلي ! به سيباي توي سبد !

ميخوام بگم :دوست دارم ! به بغض تلخ انتظار !

به بدترين فصل سفر ! به آخرين بوق قطار !      

 

 

دنياي ما عوض ميشه تنها با اين جمله ناب:

دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم تو اين عذاب !

 

 

 

پنج‌شنبه 19 بهمن 1391 :: 08:33 :: نويسنده : mnv

آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز 

مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چـــــرا ؟

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است...

این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچیــن...

ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت

و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟
پنج‌شنبه 12 بهمن 1391 :: 09:26 :: نويسنده : mnv
مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.
سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»
مرد جواب داد: «هوا.»
سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد»

 

 

 

 

از طرف دوست خوبم عسل

دوشنبه 02 بهمن 1391 :: 11:55 :: نويسنده : mnv
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم !..
اندکی پیشتر اَی ..
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.
... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..
یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ....
من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
به اندازه عرش ..نه ....نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !...
راهی ظلمت پر شور زمین ..
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!

 
پنج‌شنبه 21 دی 1391 :: 11:06 :: نويسنده : mnv
 

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از
خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری
برایم در نظر گرفته‌بو
د

 

نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به
صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او
می‌گویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و
سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای
واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت
می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!
پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون
بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که
با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک
ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره
چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود .
بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت
جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب
نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب
داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش

 

 

 

براي خوندن بقيش به ادامه مطلب بريد..




ادامه مطلب ...
چهارشنبه 13 دی 1391 :: 15:47 :: نويسنده : mnv

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران