hihi زندگی پر از داستان
این دنیا فقط با داستان زنده است.

دوباره می نویسم ...
می نویسم از تنهاییم
و سکوت پر از حرفم ؛ حرفهایی از جنس بغض ...
و آسمانی تیره تر از شب ، ابری ، در حسرت ستاره ...
دوباره می نویسم ...
می نویسم از خاطرات دورم
خاطرات شفافی که گذر زمان ماتشان کرد ... به سرعت عمر آدمی ؛
و تنها غباری از حسرت بر دلم به جای گذاشتند .
دوباره می نویسم ...
می نویسم از دل تنگم ...
دلی که همه ی برگهای درخت امیدش ریخته ...
نه! هنوز یک برگ باقی مانده ........... خدا !
و دوباره می نویسم ...
این بار از خودم :
خسته ام ...

شنبه 25 مرداد 1393 :: 09:21 :: نويسنده : mnv

عاشقم،
اهل همین کوچه‌ی بن‌بست کـناری
که تو از پنجره‌اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی

تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره‌ی باز کجا؟

من کجا؟
عشق کجا؟...
طاقتِ آغاز کجا؟

تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
بنشستیم،

تو در قلب و
منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست؟
از آن پنجره‌ی باز؟
از آن لحظه‌ی آغاز؟
از آن چشمِ گنه‌کار؟
از آن لحظهی دیدار؟

کاش می‌شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب، تو را تنگ در آغوش بگیرم ..

جمعه 24 مرداد 1393 :: 19:43 :: نويسنده : mnv


سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم

یکشنبه 12 مرداد 1393 :: 11:51 :: نويسنده : mnv

تو در ضمیر منی

چگونه از تو گریزم

که ناگزیر منی؟

تمامی هستی ام از توست

سرفرازی نیز

مرا ز هر دو جهان، جمله بی نیازی نیز

به روز حادثه تنها

تو دستگیر منی.

جمعه 03 مرداد 1393 :: 22:47 :: نويسنده : mnv
به شهر که می روی

در چشمهات، در پیراهنت چه می بری دختر؟

هزار شیشه شراب شیراز

و دو لیموی رسیده!

آه که در شهر

دوباره جنگ خواهد شد!

جمعه 03 مرداد 1393 :: 22:47 :: نويسنده : mnv

فهم درد میآورد

درد مشکل میآورد

مشکل تنهایی میآورد

تنهایی پیدا کردن ِ دوست میآورد

پیدا کردن ِ دوست ذوق میآورد

ذوق نیرو میآورد

نیرو هیجان میآورد

هیجان گرما میآورد

گرمای زیاد آتش میآورد

آتش سوختن به بار میآورد

سوختن هار شدن میآورد

هار شدن طرد کردن میاورد

و در آخر طرد کردن باز هم تنهآیی میاورد

و

(درک کردن و فهم =تنهایی میآورد)

جمعه 27 تیر 1393 :: 11:44 :: نويسنده : mnv

هی تو؟!!

منم و این کاغذو این خودکار

از سنگ زدن بر من دست بردار

ای انسانِ ظاهر بینِ ریاکار

راهِ خود پیش گیر مردم آزار

برتوکارم نیست زود بگو" الفرار" .

جمعه 27 تیر 1393 :: 11:43 :: نويسنده : mnv
پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند: باید سوخت

گفتند: باید ساخت

گفتیم: باید سوخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

گفتیم: باید ساخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

دوشنبه 02 تیر 1393 :: 09:18 :: نويسنده : mnv
هر روز به این پای بی خاصیت می گویم

مرا پیش یارم ببر

اما ...

به محل کار می رسم

به محل خرید

به محل خواب.

یکشنبه 01 تیر 1393 :: 10:12 :: نويسنده : mnv

باران خوبی باریده بود و مردمدهکده‌ی شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفتابیدر دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی ازشاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شدهبودند.
در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته بایکدیگر صحبت می‌کردند؛ آنقدر آهسته که فقط خودشان دو تا صدای هم رامی‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوتبه هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهریمیانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند و حتی بعضی اوقات صدایشانآنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد.


یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: “آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟
شیوانا پاسخ داد: “وقتی دل‌ آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکهحرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هرچه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد وفریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط بایک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آنزوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکیمی‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یکدنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقتدیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است وبین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسلشوند.”

 

سه‌شنبه 20 خرداد 1393 :: 09:52 :: نويسنده : mnv

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران